سبك زندگي سبك زندگي

بهترین هدیه

بهشتی بهشتی 1 سال پيش
بهترین  هدیه

در یک روز بهاری که هوا گرم بود که به روز مادر یک روز مونده بود علی ده ساله این روزا خیلی فکرش مشغول بود مدام با خودش میگفت آخه من امسال برای مادرم چی بخرم اصلا مادرم چی دوس داره ؟بعد .....

با یه آه ادامه داد: پارسال که بابا بود با هم براش یه کفش گرفتیم. ولی حالا که بابا نیست رفته پیش خدا باید چیکار کنم ؟! براش چی بگیرم؟! علی تو همین فکرا بود که صدایی شنید:
-علی..علی.. کجایی؟بیا شامتو بخور.
با شنیدن این صدا گفت:
-اومدم مامان
بعد پا شد رفت سر سفره. یه سفره کوچیک بود و مامان و یلدا دورش نشسته و مشغول خوردن بودند. تلویزیونم باز بود که داشت آگهی بازرگانی پخش میکرد. علی نشست و مشغول به خوردن شد در همین حین بود که مادر گفت:
-عجب برنجی ! یعنی واقعا اینقدر خوش پخت و خوشمزه ست؟
علی با تعجب پرسید:
-چی مامان ؟
یلدا 6 ساله گفت:
-داداشی مامان اونو میگه نگاه کن
بعد علی با اشاره دست یلدا کوچولو به تلویزیون نگاه کرد،تو تلویزیون تبلیغ برنج گلستان بود. چند ثانیه ای به مادرش نگاه کرد که محو تماشای تبلیغ بود. برای اون دیدن این صحنه چندان تعجب برانگیز نبود. چون مدتی بود که کمتر غذای خوب میخوردند ، بعد از چند ثانیه تماشای مادر دوباره مشغول به خوردن غذا شدند. یک دقیقه بعد علی با صدای بلند از جا پرید و گفت:
-آخ جون فهمیدم.
مادر با عصبانیت گفت بچه چته؟چی رو فهمیدی؟
بعد علی اروم گفت:
- هیچی .
شب با تمام ماجراها و فکرای علی گذشت .
صبح علی بعد از صبحانه سراغ قلکش رفت که شب قبل برای خرید هدیه روز مادر شکسته بود و تمام پس اندازش چند هزارتومنی ناقابل میشد . پولارو برداشت از در خونه برای خرید هدیه روز مادر بیرون رفت. بعد از یک ساعت با یه کیسه پلاستیکی مشکی که نشون میداد هدیه روز مادر خریده به خونه اومد، از در که اومد یواشی یلدا رو صدا کرد و اروم رفت تو اتاق. بالاخره چندساعت بعد آماده دادند هدیه شدند.

خانواده کوچیک علی دور هم جمع شدند تا روز مادر جشن بگیرند.
علی و یلدای کوچولو یک به یک روز مادر رو تبریک گفتن و مادر رو بوسیدن ،حالا وقت دادن هدیه بود.
علی رفت و با یه بسته که با روزنامه پیچیده شده بود ،برگشت.
مادر خیلی خوشحال بود. البته بیشتر بخاطر شاد بودن علی و یلدا ؛ علی بسته رو به مادر داد و گفت:
مامان خوشگلم روزت مبارک.
مادر گفت:
-ممنون پسر و دختر گلم. من از شما توقع نداشتم. شما بزرگترین هدیه برای من هستید.
بعد با لبخند مهربانی شروع به باز کردن هدیه کرد. علی و یلدا دل تو دلشون نبود. منتظر موندند تا مادر هدیه رو باز کنه.
...هدیه که باز شد اشک به چشمان مادر نشست هدیه چیزی نبود جز
...یک کيسه برنج گستان..
اونشب علی و یلدا و مادر بعد از مدتها بهترین غذای سال را خوردن و آنروز بهترین و به یاد ماندنی ترین روز براي مادرعلی بود حتی با جای خالی پدر.

منبع :http://www.golestan.com

ارسال مطلب به هايپركلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب